توی شکمش جایی بین دل و روده ها، پر از درد شده
بود. وقتی ناچار شد آن آمپول یک میلیونی را که شوهرش با قرض از این و آن، تهیّه
کرده بود، بزند، فهمید حالاحالاها آرزوی پسردارشدنش، محقّق نخواهد شد و روز و
روزگارش با دیدن دو فقره دخترک خوشگل و مامانی، تلخ خواهد شد.
توی دستشویی که زیر راه پلّه ی تنگ و همیشه
بدبوی خانه، ساخته بودند، وارد شد و در را پشت سرش بست. عرق روی پیشانی اش نشسته
بود. حال تهوّّع داشت. درد فراتر از تصوّرش بود. این که دردی را که قبلا" سر به دنیا آوردن دو دخترک
شیرین زبانش، تجربه کرده بود، باز احساس می کرد، خوشحالش نمی کرد. برای این که از
بچّه آن هم از نوع پسر خبری نبود و این قضیه، همه ی حواسش را به هم می ریخت. حواسی
که دقیقا" معطوف اعضاء و جوارح شکمش بود و آن تکّه گوشتی که بی اراده قصد
بیرون آمدن داشت و رویاهایی که با بیرون آمدن آن تکّه گوشت، تا ته دستشویی، پیش می
رفت.
وقتی بعد از دو فقره دختر و به امید پسردارشدن،
گذاشتند تا یکی دیگر منتهی از نوع مذکّرتوی زهدانش، رشد کند، به قول خودشان، در
عین بدشانسی، جنین سه چهارماهه، ادامه ی رشد و بالندگی را تجربه نکرد و شکل نیافته
و سازمان پیدا نکرده، سقط شد و با کورتاژی دردناک، از میان دل و روده ی نیّره،
بیرون کشیده شد وهمه ی امیدهای مادره بر باد رفت. یک ناامیدی محض که با تلاش
فراوان کاظم، این پسر دوست مسلّم، به امیدی دیگر، تبدیل شد. یعنی فضا را طوری
ترتیب داد که نیّره برای بار چهارم، باردارشود و البتّه جمله هایی را مداوم توی
گوش همسرش زمزمه کرد که انشاءاللّه این باربچّه پسر خواهد بود و ما هم طعم پسردارشدن
را خواهیم چشید و با این حرکت، سری توی
سرها خواهیم آورد و صد البتّه برای این که قضیه حتمی شود ومشکلی پیش نیاید، پیشنهاد
کرد، نذر و نذورات راه بیندازند و گاوی بکشند و شتری زمین بزنند.
نیّره هنوز توی دستشویی مستقر نشده بود که حرکت
چیزی را توی دل و روده اش، حس کرد. گذاشت به حساب خروج نعش طفل ناکام آمپول خورده
و تا خواست بلند شود و نگذارد باقی مانده ی جنین، راهی ته دستشویی شود، یک تکّه
گوشت داغ و لزج از اندرونش سر خورد و بعد از این که دوری توی کاسه دستشویی زد، خودش
همراه با جفت بدشکلش، با سر توی گلویی دستشویی فرو رفت و تلاش مادرجانش هم برای
این که دست ببرد و نگذارد پسرک ناکامش بدون تشخیص درست از جنسیتش، راهی چاه توالت
بدبوشود، به باد هوا رفت وامیدهایش برای این که صاحب یل قلچماقی شود، عین سرابی
برای یک لحظه جلوی چشمانش آمد و برای آن دیگر، ناپدید شد و نعره هایی که از ته
حلقش در می آمد و باعث و بانی اش، دیدن نعش خون آلود تکّه پاره شده ی پسرکش بود،
نه تنها توی خانه ی کوچک و نقلی شان پیچید که تا چند کوچه آن ورترهم رفت و همسایه
ها را سراسیمه به کوچه کشاند...
این بار که شکمه بالا آمد، باز دلهره ها و پشت
بندش، نذر و نذورات و دعاهای جانانه شروع شد. آن دو، پسر می خواستند و پای همه ی
دردسرهایش می ایستادند. تا وقتی جنسیت بچّه معلوم نبود، همه چیز عادّی بود و خیلی
سخت نمی گرفتند امّا وقتی مشخّص شد بچّه ی چهارم، پسر است، دیگر روی پاهایشان بند
نبودند و چپ و راست، کیک و کلوچه به شکم های ملّت می بستند و سفره ی حضرت ابوالفضل
باز می کردند و برای سلامتی گل پسرپهلوانشان، ختم امّ یجیب، می خواندند و دعا و
پشت دعا ردیف می کردند. امّا همه ی این ها به در بسته خورد ومتاسّفانه اوضاع بر
وفق مراد پیش نرفت و سونوگرافی های متعدّد نشان داد گل پسر درخواستی، ناقص اندر
ناقص است و اگرنه ماه و نه ساعت و نه دقیقه بگذرد و قصد خارج از رحم مادرجان
پسردوستش را بکند، همه ی عمرش را عین یک تکّه گوشت، روی ویلچر خواهد بود وفقط نفس
خواهد کشید و رنج و درد تحمّل خواهد کرد.
بنده ی خدا عین نعش شده بود. وقتی هیکل مچاله اش
را از دستشویی بیرون کشیدند و آن همه پلّه را بالا بردند و سر جایش خواباندند،
نفسش در نمی آمد. هق هق گریه اش بسیار سوزناک بود. همه ی تلاش هایش به باد هوا
رفته بود. بعد ازبه دنیا آوردن دو مورد دختر به دردنخور با سنّ و سال دوازده و
چهارسال البتّه خوشگل ونازو آن مورد تلاش نصفه و نیمه که با وجود احتمال زیاد پسر
بودنش، توی رحمش بند نشد و حسرتی پایان ناپذیر توی دلش به یادگار گذاشت، این آخریه
که مذکّر بودنش، مسجّل شده بود، ناقص از آب درآمد و اشک و آه و سوزش را درآورد.
سوز و گدازی که منحصر به زن و شوهر پسر دوست نمی شد و اکثریت فامیل را در بر می
گرفت .
کاظم، دست نیّره را گرفت و روی صورت رنگ پریده
اش، مکث کرد. در یک لحظه نگاه هایشان به هم گره خورد. لبخند کم رمقی گوشه ی لب
نیّره، جا خوش کرده بود. یک لبخند اجباری. موردی برای این که همه چیز حادثه بوده و
ما که عاشق پسر هستیم، جا داریم برای یک حاملگی دیگر ویک بچّه ی دیگر. یک پسر
دیگر. نگاه جفتشان، تغییر مسیر داد. معلوم شد تصمیم مشترکی دارند و این تصمیم، گرد
و غبار فاجعه ای را که رد کرده بودند، پاک می کرد. آن ها دنبال گل پسر قند عسل
دیگری بودند. جغل پسرکی با سری گرد و موهایی تنک و پوستی قرمزو دماغی که دون دون
های ریزی داشت.
آن دو حتّی اسم بچّه ای را که هنوز وجود خارجی
نداشت، انتخاب کردند. نیم به نیم حساب کردند. نیم بچّه، جایی بین پشت کاظم وآن نیم
دیگرتوی زهدان نیّره. هر دو در جست و خیزو تقلّا. یک جنب و جوش غیرارادی برای
رسیدن به همدیگر. برای یکی شدن. برای تبدیل شدن به جنینی از نوع پسر. قرار تبدیل
شدن آن ها را کاظم و نیّره به آینده ای نزدیک دادند.
خانه از صدای قهقهه ی کاظم و نیّره، پر شده بود.
بدنش خیلی دردناک بود. از خود صبح تا آن وقت روز
به هر خری رو انداخته بود، جواب نداده بود. همه از دم ردّش کرده بودند. توی گوشش
خوانده بودند بی مایه فطیر است و حتّی چند تایی با چک و لگد، بدرقه اش کرده بودند.
پاهایش را به زور می کشید. قبل از این وقتی به
خماری می افتاد، می زد تو کار دخل مغازه ها و چند دفعه ای هم، ترتیب کفش های جلوی
واحد های مجتمع های دور از محلّ زندگی اش را داده بود. رندومی انتخاب می کرد. کیفش
که کوک بود و نئشگی از سر و کول و دو لپ معمولا" تیره و تارش، بالا می زد، ده
تا ده تا می شمرد و کفش های مجتمع یازدهمی را غارت می کرد.
هیکل متوسّطی داشت با شانه های افتاده و کون
تخت و سر و صورتی زار و مفلوک. دندان هایش
یک در میان افتاده بود و اثر همیشگی سیگار، یک زردی مختصر، قسمت وسط سبیل های جو
گندمی اش را می پوشاند امّا مرتّب می پوشید تا در غافلگیری ها، گیر نکند و مشت و
لگد همسایه ها، کبودش نکند. جوری رفتار می کرد که خود از همسایه هاست یا برای
میهمانی آمده و آن وقت که اوضاع میزان بود عین برق و باد به جان کفش ها می افتاد و
از آن جایی که شگردش بود، گرانترینشان را غارت می کرد و سر سه سوت به پول تبدیلشان
می کرد و آن وقت پاتوقش بود و بساطی که با پول کفش ها جور می شد و دود و دمی که تا
خود استخوان هایش می نشست و هرچی درد بود از او دور می کرد.
درنیمه باز مجتمعی را دید و عین جن داخل رفت.
پنجره های رو به حیاط مجتمع، کوچک بودند و این باعث می شد نور کمی راه پلّه ها را
روشن کند. به سرعت دو طبقه را بالا رفت. به دقّت جلوی واحد ها را نگاه کرد. از کفش
خبری نبود. طبقه ی سوّم تاریکی بیشتر بود. هیچ چراغی روشن نبود. دو تا از پلّه ها
را بالا رفته بود که باز شدن در یکی از واحد ها را دید و هیکل در چادر پیچیده ی زن
میانه بالایی که برای قفل کردن در، کلید می انداخت. برای یک لحظه برق النگوی زن،
مرد را گرفت. حساب کرد با آن حدّاقل شش فقره النگو، چند مرتبه می تواند مواد بخرد
و از دله دزدی و غارت کفش و سر زدن به مجتمع ها، خلاص شود.
چشم هایش کور شد. مغزش هنک کرد. دست و بالش به
لرز افتاد. این که توی مخش رفته بود، النگوهای زن را بگیرد، شکّی نداشت امّا این
که چگونه این کار را بکند در آن چند ثانیه، دیوانه اش کرد. بالاخره تصمیمش را گرفت
ونچندان آرام و متین پلّه ها را بالا رفت. دل توی دلش نبود. زن وقتی از بغلش رد می
شد، نگاهی پر از بدبینی انداخت. این مرد را هیچ وقت توی مجتمع ندیده بود. توی
میهمانان همسایه ها هم سابقه ای از این مرد پریشان نداشت امّا گذاشت به حساب بی
خیالی و عبور کرد و این لحظه ای بود که مرد با سرعتی که از وی بعید می نمود، توی
تاریک روشن پلّه ها، چادر زن را بگیرد و بدون لحظه ای تامّل دور گردنش بپیچد.
زن شوکه شد. شروع به پیچ و تاب کرد و دست هایش
را به شدّت تکان داد. صدای النگوها توی گوش های مرد، ترنّم دل انگیزی داشت. فشار
دست هایش را زیاد کرد طوری که جیغ و داد بر آمده از اعماق حنجره ی زن را در جا خفه
کرد و به جایی ته ریه های حالا تحت فشارش، رجعت داد. پشت مرد روی پلّه ها آرام
گرفته و به همین ترتیب، پشت گوشتالود زن روی قفسه ی سینه ی مرد. گرمای تب آلود زن،
تا اعماق وجود مرد را سوزاند. امّا خرخری که از گلوی گرفتارش درمی آمد هر فکر
دیگری را از سرش دور کرد. خیلی به سرعت به درهای سه واحدی که در آن طبقه بودند،
چشم دوخت و نگران از باز شدن درها و پیدا شدن سرخری، التهابش به نهایت درجه رسید.
از پشت بام سرو صدایی به گوش می رسید. مثل
گفتگوی دو مرد بود بیشترش راجب تسمه و پوشال و کولر. حتم کرد مشغول راه اندازی
کولر باشند و احتمال پایین آمدنشان را داد. زن، آرام شده بود. سرش یک وری شده بود.
توی قفسه ی سینه اش، اثری از دم و بازدم نبود. زن، عین آب خوردن راهی آخرت شده
بود. قسمت مشکل کار، درآوردن النگوها بود. اوّل هیکل زن را تا بالای پلّه ها برد و
وقتی طاق باز روی گرانیت سرد و خوش رنگ خواباند، شروع کرد به تقلّا برای
غارت النگوها. امّا آن چه پیش بینی نکرده بود سراغش آمد. النگوها دور مچ را گرفته
و به نظر می رسید سایز کوچکی داشته باشند. تقلّای مرد، عرقش را درآورد. چشم هایش
را از درهایی که هر لحظه امکان باز شدنشان می رفت، بر نمی داشت. احساس گرما می
کرد. حال خوبی نداشت. عرق، از بیخ موهایش می جوشید و روی بناگوشش حرکت می کرد و آن
وقت جایی بین یقه ی لباسش، پنهان می شد.
چشم های زن نیمه باز مانده بود و این ترس مرد را
بر می انگیخت. سعی می کرد با زن نگاه به نگاه نشود امّا غیر ممکن بود. چیز عجیب
غریبی، آهن ربا وار، گردنش را سمت صورت حالا کبود و تیره تارزن، می کشاند. آن قدر
تقلّا کرد تا با زخم و زیلی کردن مچ دست زن، شش فقره النگو را درآورد. خیلی به
سرعت آن ها را توی جیبش گذاشت و برای این که سفره ی دزدی اش، بابرکت تر از همیشه
باشد، کیف زن را هم جستجو کرد. دو تا ده هزارتومانی، بیشتر نبود. چیز دندانگیری
نبود امّا همان هم خوشحالش می کرد.
سه پلّه را یک پلّه کرد و عین برق و باد، از
مجتمع بیرون زد. آفتاب ظهرنیمروزتابستانی، چشم هایش را می زد امّا دشت گرانبهایش،
ته جیب هایش، خوب سروصدایی راه انداخته بود. آرام و متین رفت سراغ مالخر همیشگی
اش. همان که کارش را زود راه می انداخت.
...
...
...
طلاها بدلی از آب درآمد. مرد از غصّه داشت هلاک
می شد. سرش به مرز ترکیدن رسیده بود. به خاطر دو تا ده هزارتومانی، آدم کشته بود.
به خاطر بیست هزارتومان ...
مادرتان را دارید یا بی خیال و آسوده، بخشیدشان
به خاک و حواله ی آخرتش کرده اید و دریغ از یک سرقبری نهایتا" نیم ساعته،
سپرده اید به آغا داداش ها و خان باجی های دیگرتان و بی خیال این که روزی مادرتان
بوده و ناسلامتی تر و خشکتان کرده و به این حال و روز رسانده و پا به پایتان، آمده
و با فداکاری، رنج هایتان را مرهم بوده و دل های پر از غصّه تان را آرامش بخشیده،
فراموش کرده اید و این دید و بازدید زورکی را بسته اید به مناسبتی نوروزی که به
زور این و آن بلند شوید و برای این که مبادا نیش در و همسایه بهتان بخورد، بروید
سر خاکش و انگشت روی سنگ سرد مزارش بگذارید و با بی حوصلگی شعر روی سنگش را آن هم برای
این که وقتتان بگذرد، بخوانید و اگر شد و دل
بی رحمتان تکانی خورد و اگر دیدید که عدّه ای به شما زل زده اند و می طلبد
که گریه ای هم ردیف کنید، چند قطره اشک بریزید و فضا را طوری ترتیب دهید که نشان
دهد مادرجان نازنینتان را فراموش نکرده اید؟
چه دیده
اید در مادری، در این پرمعنی ترین واژه بشری؟ در این بزرگ ترین و باشکوه ترین منبع
و ماخذ مهربانی و صدق و صفا و راستی؟ می طلبد شکوه و عظمت مادر بودن را مثلا با
خریدن یک جارو برقی یا اگر خیلی رمانتیک تر و عاشق تر باشیم با خریدن شاخه گلی و
عطری و ... را به صفر برسانید و عین آب خوردن، مادرجانتان را بخرید و مثل معامله
های دیگرتان، قضیه را با پول حل کنید و خدای نکرده این قضیه را توی مغز و روح
والده های محترمتان فرو کنید که دور از جان، خرشان کرده اید و جای گاو و گوسفند
حسابشان کرده اید و آن چه لیاقتشان بوده، در حقّشان روا نداشته اید.
من یکی حالم از برنامه های روز مادربه هم می
خورد. شده است نان دانی عزیزان محترم صنف لوازم خانگی وصنف طلا و جواهرو بعضی صنف
های دیگر که از قبل روز مادر، پول روی پول بگذارند و ته جیب های یک مشت آدم جو گیر
مثلا" مادردوست را دربیاورند. کرور کرور مرد و زن متعصّب مادرپرست، از چند
روزمانده به این روز خجسته، می دوند توی کوچه و خیابان و بی تامّل روی چیزی که
انجام می دهند و تنها و تنها با این عنوان که برای مادرجان عزیزشان، می خوهند کادو
بخرند، می افتند توی راهروهای پیچ اندر پیچ بازار و با این که سال به سال از
مادرهایشان یاد نمی کنند و آن ها را توی فراموش خانه های ذهنشان حبس می کنند، فرت
و فرت می خرند و از بهترین کاغذکادوها استفاده می کنند و بهترین روبان ها را به
کار می گیرند.
مادرها اسیر یک مشت وسایل برقی نیستند و چند
النگو و سینه ریز، دردی از آن ها دوا نمی کند ودل و روح پریشانشان به خاطر شاخه گل
های عزیزانشان، به رونق و صفا نمی رسد. آن ها مشتاق محبّت های شما ها هستند. آن ها
به انتظارمهربانی های شماها نشسته اند. بهترین کادو برای آن ها آن هم برای کلّ
عمرشان این است که پاره های تنشان، راه خانه های سالمندان را گم کنند و عین آب
خوردن، والد و والده های غمگینشان را اسیر در و دیوار یخ زده و لس و فرسوده ی این
خانه ها نکنند. بهترین هدیه برای مادرها این است که عزیزانشان برای آن چه به آن ها
رسیده و حکم مال و اموالشان را دارد، نقشه نچینند و سر پیری و از کارافتادگی، آن
ها را آلاخون و والاخون نکنند و کاری نکنند باقی عمرشان، توی داد و بیدادهای قشر
محترم صاحبخانه، سپری شود وباعث نشوند مادرهایشان، با درد مستاجری، صبح را به شب برسانند
وشب های پر از گریه و اشک و آهشان را با صبح یکی کنند.
جمله بندی ها، زیبا و شکیل و فوق العاده هستند.
واژه ی مادر آن هم برای یک بار در سال، در حدّاکثر تعداد، شنیده می شود امّا افسوس
که در شان عزیزانی که بهشت تضمین شده ی آن هاست، نمی باشد و چون خوش کنک هایی
زودگذر و بی معنی را می نمایند و چون وسیله هایی برای گول زدن مادرها نشان می
دهند.
من یکی اگر مادرم زنده بود ...
نامش را که شنید، به آرامی برگشت و با احمد، رخ
به رخ شد. این که وسط پیاده رو، شوهر سابقش، صدایش کند، غیر از تعجّب، نفرتش را هم
بر می انگیخت. وقتی طلاقنامه را دستش دادند و وقتی از ته دل نفسی به راحتی کشید،
پیش خود تصمیم گرفت، دیگر یار نچندان همراه زندگی اش را نبیند و گذشته ی پر از درد
وکتک ودود و نئشگی و خماری را به باد فراموشی بسپارد.
امّا این که فرصت پیدا کند و به پارچ پلاستیکی
کوچک قرمز رنگی که دست احمد بود، فکر کند، هیچ وقت عملی نشد. همه چیز درنهایت سرعت
و دقّت، انجام شد. وقتی ثریّا برگشت، دست راست احمد قدر تکان مختصری، حرکت کرد و
محتویات پارچ را تمام و کمال توی صورت یار غار سابقش، خالی کرد. آن چه به صورتش نخورد، دست ها و گلویش را درگیر
کرد.
لطفا" باقی داستان را در ادامه ی مطلب، ملاحظه فرمایید:
ادامه مطلب
با دردی که باعث می شود در و دیوار را هم گاز
بگیری چه می کنید؟ نکند اگر بدو بایست کرد و بساط شل و سفت راه انداخت، بی خیالش
می شوید و ترتیب گاها" منظّم گرفتن و رها کردنش را به حساب یک مریضی ساده می
گذارید و از آن عبور می کنید؟
با دردی که از ناحیه ی کمرتان جایی حول و حوش
پهلو، همان محلّی که عضو لوبیا شکلتان، دستگاه ردیف و میزون پالایش سموم بدن، کلیه
ی محبوب، جا خوش کرده، شروع می شود و باعث می شود از شدّت درد عین بچّه ها بزنید
زیر گریه و هرمورد دم دست را چنگ بزنید و هی کش بیایید و پیچ و تاب بخورید و صدای
آی و وایتان، گوش فلک را پر کند، چه می کنید؟
من این درد را تجربه کردم. کم از درد زایمان
نداشت. منتهی از بچّه در پایان ماجرا، خبری نبود.
چون به تعطیلی ها خورده بود، مجبور شدم خلاف
میلم، به تبحّر و تجربه ی بالای پزشکی از نوع عمومی، اکتفا کنم ووجود سنگی البتّه
از لحاظ اندازه کوچک را داخل کلیه ی چپم، بپذیرم و قبول کنم که الان درحال حرکت
است و احتمالا" از طریق لوله ی حالب ( میزنای ) به مثانه رسیده و این درد ها
و کج و راست شدن ها ناشی از تحرّک میهمان کوچولوی بدن این حقیر می باشد. تصمیم گرفت
روی دفترچه ی درمانی من تقاضای آزمایش خون و ادرار کند و برای دیدن مسیر حرکت
میهمان کوچولو، دستورسونوگرافی کامل را بدهد.
تا روز پنج شنبه که بین التعطیلین شهادت حضرت
فاطمه و جمعه ی نازنین بود، من چند باری درد وحشتناک کلیه ام را تحمّل کردم و صبح
آن روز برای این که جزو اوّلین نفرات حاضر جلوی آزمایشگاه بیمارستانی مجهّزباشم،
تقریبا" از نیم ساعت قبل از باز شدن درهای بیمارستان، خودم را رساندم، امّا
جواب متصدّی پذیرش برای سونوگرافی، بیشتر از درد پیچیده توی اندرونم، تکانم داد :
" نوبت شما میوفته به چهارشنبه ی هفته ی
دیگه! "
نتیجه ی فوق طبیعی جواب متصدّی نچندان خوبروی
پذیرش، گرفتن دفترچه و پراندن جمله ی معروف " مرده شوربیمارستانتونوببرن
" از سوی من بود.
ازناچاری و برای فهمیدن این که چه بلایی سرم
آمده، شروع کردم به درنوردیدن آزمایشگاه های مختلف و در حالی که در حالتی بسیار
اسفناک، پهلویم را گرفته بودم، جلوی پذیرش آن ها حاضر شدم. جواب متّفق القول همه ی
عزیزان ظریف و غیر ظریف پذیرش، در یک جمله ی سه کلمه ای، خلاصه می شد:
" پنج شنبه ها، دکترنداریم."
حالا این ها پنج شنبه ها دکتر ندارند و این همه
مریض درب و داغان و آش و لاش و دردمند که استثنائا" پنج شنبه، مریض شده اند،
کجا بروند و دردشان را پیش چه کسی مطرح کنند، همه نزد خدای داناست و بس.
درگشت و گذار و پرسه های باری به هرجهتم، از
بیمارستانی سردرآوردم که اتّفاقا" تخصّصی بود و از شانس گلم، تخصّصش، مربوط
به کلیه و مجاری ادرار بود. با آن حال زارم، ذوق کردم و سراسیمه، سمت آزمایشگاه،
سرازیر شدم. امّا روز، روز من نبود. قرار براین بود همچنان صبور باشم و نسبت به
دردی که درون و بیرونم را می کاوید، بردباری نشان دهم. با بی تفاوتی به من اعلام
کردند، سفارش و خواسته های دکترهای بیرون از بیمارستان را انجام نمی دهند. این
یعنی این که سرم را بیاندازم پایین و با آن حال زار، دنبال یک آزمایشگاه دیگر
بگردم یا این که درصف واردشوندگان به اتاق تنها پزشک عمومی و نه متخصّص کلیه و
مجاری ادرار بیمارستان فوق تخصّصی کلیه و مجاری ادرار! قراربگیرم و حرکت حلزونی صف
مریض ها را شاهد باشم و اگر درد اجازه داد و مثلا" از شدّت درد بیهوش نشدم،
خانم دکترعمومی، درد و مرض این حقیر را تشخیص دهد و بر مهر و امضاء هم صنف و هم
رده ی خودش البتّه از جایی دیگر، مهر تایید بگذارد و جان من بدبخت آواره را از این
همه درد، نجات دهد.
توی دفترچه ی درمانی ام، نوشت " اورژانسی
" و بر سرعت گرفتن نمونه و دادن جواب آن، تاکید فرمود. حرکتی که فقط در گرفتن
نمونه ی خون و تحویل نمونه ی ادرار در ظرف های بدمنظر، رعایت شد و جواب آزمایش
حواله شد به ساعت یک ظهر. چیزی حول و حوش سه ساعت دیگر. و تفکّر و تعقّل از سوی
این حقیر که اگر بر فرض محال، مریضی شخصی از نوع مثلا" سکته ی قلبی بود و ...
این سه ساعت ناقابل را چه کسی تقبّل می کرد و چه کسی پای عواقب آن می ایستاد؟
راه افتادم. درد داشتم امّا تحمّل سه ساعت نشستن
در راهروهای بدبوی بیمارستان را نداشتم. رفتم تا آن سه ساعت را جایی دیگر، درد
بکشم. سه ساعتی که قدر سه روز گذشت. وقتی سه ساعت گذشت، دیگر نای حرف زدن هم
نداشتم. به نفری که مثل من کلیه درد داشت و البتّه دو نفر، زیر بغل هایش را گرفته
بودند و با خوشرویی به ناله هایش، گوش می دادند غبطه خوردم و حسادت کردم و با جواب
آزمایشی که گرفته بودم، دربه دردنبال دکترمتخصّص کلیه گشتم تا دردم را بگوید و بر
آن چاره باشد امّا مثل همیشه با جمله ی باری به هر جهتی، آب پاکی به دست هایم
ریختند. گفتند متخصّص نداریم و فقط و فقط می توانیم با مسکّنی دردت را آرام کنیم.
بعد از این را عین مسابقه ی دو شده بود. بعد از
این که دو فقره آمپول آرامبخش را از آن ها گرفتم، افتادم دنبالشان و از انترن ها و
پرستاران نازنین که درد این حقیر به هیچ جای بدن هایشان نبود، خواهش کردم من را
راحت کنند. چیزی که از محالات می نمود و به خواست و میل و اراده ی مبارک آن عزیزان
سراسر فداکاری و لطف و ایثار، ارتباط پیدا می کرد.
حالا دو روز از تمام آن قضایا گذشته است. من بعد
از این که دو روز تماما" درد و ناراحتی را گذراندم، به طور شگفت انگیزی، خوب
شدم و احتمالا" با خواست خدای نازنین که از بنده های سراسر نافرمانی و عنادش،
به خوبی آگاه است، مورد لطف قرار گرفتم و بدنم از شرّ هرچی سنگ و کلوخ و شن و ماسه
ی توی کلیه، خلاص شد.
ازخداوند برای تمامی مریض ها شفای عاجل،
آرزومندم.
" چون نمی توانم بی پرده به رنج و محنت چشم بدوزم، پشت دریچه ی دوربینم،
پنهان می شوم."
نمی دانم چرا هر وقت به کاوه گلستان می رسم،
فرقی نمی کند، عکسی، فیلمی، مجبور می شوم مکثی داشته باشم و روی او زوم بکنم و
حالات چهره و آن مهربانی و لطف و صفایش را با عکس هایی که گرفته و هرکدام از آن ها
یک جورایی او را به عنوان عکّاسی متبحّر و شجاع، شناسانده اند، مطابقت بدهم وسعی
فراوانی داشته باشم تا مثل همه ی آن هایی که قبل و بعد از انقلاب، بی خیال هنر
والای کاوه گلستان شدند، نشوم.
عکس هایی که او از جنگ ایران با عراق گرفت، بی
نظیرند. در عین سادگی، دنیایی درون خود دارند که حرف اوّلش بیزاری و تنفّر از جنگ
است. سادگی رمز کار گلستان بود. فرزند ارشد ابراهیم گلستان، داستان نویس و
کارگردان ایرانی، برای ثبت مستندهای اجتماعی از سرراست ترین و ساده ترین زوایا
استفاده می کرد.
کاوه گلستان، نه ماه بین روسپی های شهر نو در
رفت و آمد بود و از آن ها عکس می گرفت. عکس بدبختی هایشان را. عکس طرد شدن و
دورافتادن آن ها. عکس هایی که بیشتر از هر چیزی انزوا و زاری و پرت شدن این طبقه ی
محروم جمعه را نشان می داد.
اوج کار گلستان در یکی از یتیم خانه های تهران
بود. عکس هایی از بچّه یتیم هایی که برای کنترلشان، پاهایشان را با طناب به تخت
هایشان، بسته بودند. چه کسی مثل گلستان می تواند تنهایی و بی پدر و مادری بچّه
یتیم ها را به این ظرافت و دقّت، نشان دهد؟
در عکس هایی که از کارگرهای عمده ساختمانی گرفت،
بیشتر از چیزی، سرسختی و سخت کوشی آن ها را نشان داد و در عکس های مجنون، مراجعاتش
به دیوانه خانه، معنی و مفهوم جنون رابه قشنگی و به وضوح به بینندگان عکس هایش
توضیح داد. او در عکس هایش از قالی بافان زن در تبریز از دخترکی عکس گرفته که دستش
زخمی شده و خونش روی دارقالی ریخته است. تقابل خون و نقش و نگار رویایی و حیرت
انگیز قالی ها، فوق العاده است.
نگاه انسانی کاوه گلستان، خارق العاده است. او
از پشت دریچه ی دوربینش، چیزهایی را می بیند که خیلی ها قادر به دیدنش، نیستند.
گریه های فروخورده ی او توی دل مهربان و صمیمی اش، قاطی خاکی شد که برای
دربرگرفتنش، خیلی زود دست به کارشد. سیزدهم فروردین سال هشتاد و دو، روی ارتفاعات
پراز گل و سبزه ی کردستان عراق، مینی بازمانده از جنگی بیهوده، کاوه گلستان، چهره
ی بی ادّعای عکّاسی ایران زمین را از ایرانی ها گرفت.
چقدر فیلم می بینید و چقدر در مورد فیلم هایی که
می بینید، تامّل می کنید و از آن ها سرسری عبور نمی کنید. " این جا بدون من
" را دیده اید؟ فکر کرده اید آن چهار بازیگر اصلی چه کرده اند با نقش هایی که
داشته اند؟
" این جا بدون من " فیلم گرم و با
احساسی است. تکانت می دهد. ویرانت می کند. به فکر کردن وادارت می کند. می گوید
همین نزدیکی ها، بین آشنایان و فک و فامیل، افرادی هستند که هشتشان گروی نهشان است
و با این حال از این که صورتشان را سرخ نگه دارند و مثل افراد آبرودارزندگی کنند،
در نمی روند و برای آن چه از فقر و بدبختی و از آن چه نقص جسمانی یکی از اعضاء
خانواده حساب می شود، فرار نمی کنند و به فکرچاره می افتند.
مادر خانواده، فاطمه معتمد آریا، نقش یک مادر با
احساس و دردکشیده را که توی یک کارخانه ی موادّ غذایی کار می کند، بازی می کند.
اوبرای پسرش که برای جبران کم و کسری خانواده توی یک انبارکارخانه کار می کند و
برای دخترخانواده که با وجود شل بودن، از دل پر احساسی، بهره مند است، نقش مادرو
پدر را همزمان عهده دار می شود و مقابل مشکلاتی که روی این خانواده ی سه نفره آوار
شده است، جاخالی نمی دهد.
قیافه ی بق زده و خالی از شور و احساس پسر
خانواده، صابر ابر، لحظه ای از ذهنت بیرون نمی رود و و توانایی اش در نشان دادن یک
عضو خانواده که از مسئولیت هایش حتّی با بودن در جای بیخود و بی مصرفی چون یک
انبار کارخانه و هرچند با دور بودن از علاقه ای که به فیلم و فیلم سازی دارد، فرار
نمی کند وبازی بی نقص دختر خانواده، نگارجواهریان، بخصوص زمان هایی که درد و رنج
ناشی از شل بودن را نشان می دهد یا لحظه های پرمرارتش از عدم توانایی در ارتباط با
مردم را برای مادرش توضیح می دهد، چون تصویری زنده توی مغز و قلبت حک می شود و
وادارت می کند بیشتر بیندیشی و بهتر بفهمی.
پارسا پیروزفر، بازیگری که به مانند آن چه از
گذشته در موردش دیده ایم، در این فیلم نیز کوتاهی نمی کند و با گریم خاصّش، هنربی
بدیل خودش را نشان می دهد. چشم های رنگی زیبایش، چندان نشان نمی دهد و ریش و پشمش
مانع از دیده شدن طراوت صورتش می شود. امّا رضا دوست پسر خانواده، قلب مهربانی
دارد که بلافاصله از سوی دختر خانواده، کشف می شود وخیلی زود به عشقی عجیب تبدیل
می شود.
تکان دهنده ترین قسمت ماجرا وقتی ست که
مادرخانواده با ترفند رضا، پارسا پیروزفر" را به خانه می کشد تا در مسیر دختر
شلش قرار دهد و به این وسیله آبی گرم شود و بساط خواستگاری پیش بیاید و دختر
خانواده را رد کند و خیالش از بابت ازدواج دختر ناقصش راحت شود. امّا زمانی که
دختر خانواده با هزاران مشکل، به رضا نزدیک می شود تازه متوجّه می شود رضا نامزد
دارد و ماه دیگر عروسی شان است و فاجعه ای که پیش می آید و ضربه ای که به جسم
ناتوان دختر خانواده، وارد می شود و تلاش هایی که مادر و پسر خانواده برای خارج
کردن دختر خانواده از این وضعیت بغرنج، به خرج می دهند، واقعا" دیدنی است.
فیلم، پایان خوشی دارد. یعنی رضا بر می گردد و
می گوید که نامزدم را مادرم برای من پیدا کرده بوده و من خودم مایل نبودم و نامزدی
را به هم زده ام و آخر ماجرا با دیدن بچّه ای که بین رضا و دخترخانواده، ردّ و بدل
می شود می فهمیم همه چیز به خیر و خوشی تمام شده و خانواده از دوره ی فقر و
بدبختی، به سلامت عبور کرده است.
توصیه
می کنم حتما" و حتما" این فیلم را ببینید تا با با مفاهیمی چون عشق و
دوست داشتن و فداکاری و فقر، بیشتر آشنا بشوید. مطمئنّم، پشیمان نخواهید شد.
"فامیل نزدیک که نیس. دور اندر دوره. اصلا"
فامیل زن آدم مگه می تونه فامیل درست و حسابی باشه ؟ تازه وضع مالی شم که خرابه. می گن شیپیش ته جیباش قاپ می ندازه. هشتش
گروی نهشه. واویلاس اوضاش. امّا باس رفت. اگه گفتن عیده و وقت دید و بازدیده، باس
همه ی فامیلارو رفت. بی خیال اوضا موضای یارو!"
مانده بود معطّل که فامیل دور را توی لیست دید و
بازدیدهای عیدش بگذارد یا نه. یک ورق تمام و کمال از دفترسررسید درب و داغانش می
کند و همه ی آن هایی را که بایست می رفت، می نوشت و هرکدام را که می رفت بغل دست
اسمش یک تیک خوشگل می گذاشت و می رفت برای آن یکی. حرکتی که توی کت زنش نمی رفت و
غالب اوقات باعث دعوا و مرافعه می شد. زنش مثلا" امروزی تر فکر می کرد. فامیل
های دور و آش و لاش و بدهکار و درب و دغان را اصلا" جزو آدمیزاد حساب نمی
کرد. می گفت:
" خیری ندارن، شرّشونم دامنمونو می گیره.
بی خیال شو دور مورا رو. نزدیکا رو بچسب. بخصوص مایه داراشونو."
امّا مرد، پایش را کرد توی یک کفش و گفت که دور
و نزدیک نداریم و همه را بایست برویم. برای محکم کاری هم ، توی لیستش، فامیل دوررا
نفر دوّم گذاشت. وقتی استارت زد، فامیل دور اصلا" از ذهنش خارج نمی شد. می
دانست بیرون شهر می نشینند و آلونک مانندی دارند وجای سالن و چند اتاق خواب و
آشپزخانه ی اپن و سرویس های ایتالیایی، به یک اتاق بزرگ که سالن و اتاق خواب و
آشپزخانه شان، حساب می شود، قناعت می کنند و برای دستشویی هم از یک چهاردیواری
استفاده می کنند که ته باغ بود. یک چهاردیواری کوچولو که جای در، گونی بهش آویزان
بود و شیر آب هم نداشت و آفتابه مسی قدیمی اش از جوی آبی که از باغ می گذشت، پر می شد.
فامیل دور، نگهبان و باغبان آن باغ بود.
زن مانتویش را جمع کرد و با اه و پیف و غرولند
کنارکشید تا مردش، سنگی پیدا کند و با زدن به در آهنی بزرگ باغ، صاحبخانه را خبر
کند. زن سردش شد. عبور نسیم خنکی، تنش را مور مور کرد. خودش را سفت چسباند به مردش
و بعد این که صاحبخانه را بی میلی نگاه کرد و جواب احوالپرسی هایش را با یک "
عیدتون مبارک" خشک و خالی داد، مسیر پر سبزه و علف داخل باغ را در پیش گرفت. صدای
سگ های دور و اطراف، توی دلش را بدجور خالی می کرد.
برای وارد شدن به خانه، سرشان را خم کردند. در،
کوتاه تر از این حرف ها بود. تا از احوالپرسی مسخره و سنگین و بی صلح و صفا با
اعضای خانه، فارغ شدند، زن شروع کرد به وارسی. چیزی که توی خونش بود و بی برو
برگرد انجامش می داد. دیوارها گچ اندود بود و چند قاب عکس خود نمایی می کردند. کف
اتاق هم موکت بود و یک قالی نه متری، وسط قضیه را می گرفت. آبروداری می کرد
مثلا". باقی در یک تلویزین چهارده اینچ سیاه و سفید خلاصه می شد و یک یخچال
قدیمی که گوشه ی اتاق قرارداشت و مرز و اتاق را با آشپزخانه ای که وجود نداشت، جدا
می کرد. باقی از دم خرده ریز بود و از نظر زن میهمان، به در نخور.
به عادت، اوّل شیرینی آوردند و تا خواستند نفسی
تازه کنند، آجیل از گرد راه رسید و ختم پذیرایی با میوه بود که مالی نبودند و زن
رویگردان شد. امّا مرد از هرسه برداشت و با حوصله مشغول شد. سرهای فامیل دور و
زنش، پایین بود و صحبت های میهمان ها را با بله و خیر، جواب می دادند. فضای سنگینی
بود. این وری ها به آن وری ها نمی خوردند. فاصله ی طبقاتی خیلی زیاد بود. صحبت ها
هیج نقطه ی مشترکی نداشت. حتّی قیافه ها هم به همدیگر نمی خورد. فامیل دور با آن
کلاه نمدی چرکتاب که طاسی پیشرفته ی سرش را می پوشاند در مقابل میهمان با کلاه
شاپوی گرانبهایش، بد نشان می داد. ریز و مختصر دیده می شد. خجالت زده اش می کرد.
یک پچ پچ مختصر دم گوش مرد، باعث شد به خودش بیاید و برای در رفتن، بلند شود و از
خانه باغ که بیرون زد بغل دست اسم فامیل دور، تیک کذایی را بزند.
موقع بازگشت، مرد، به هیچکدام از شوخ و شنگی های
زن، جواب نداد. حتّی جواب بوسه ی گرمش را هم نداد. دل مرد به در آمده بود. خونش از
فاصله ی طبقاتی آدم ها، به جوش آمده بود. فامیل دور، احساسات مرد را برانگیخته
بود. امّا ته قلبش از این که کارستانی کرده بود، خوشحالی می کرد. یاد آن بیست هزار
تومانی که زیر پتوی فامیل دور گذاشته بود، پوست کشیده و نازک بدنش را مور مور می
کرد. همان بیست هزار تومانی که فامیل دور را عصبی کرد. نه از این که کسی گدا حسابش
کرده بود. نه!؟ از این که نفر مقابل فکر کرده بود با این خوش خدمتی، حتما"
هنری کرده و حالا جایش توی بهشت برین است. آن بیست هزار تومان به چهل پنجاه قسمت
نامساوی تقسیم شد تا فامیل دور همچنان فقیر و سربلند بماند.
مرد امّا در فکر تیک زدن کنار دست اسامی فامیل
است. دور یا نزدیک، فرق نمی کند. همه را بایست بروند. عیده دیگر.
آن زمان ها این جوری نبود که نارنجک ساخته شده
از اکلیل و سرنج پر از سنگ و پیچ و مهره با قدرت انفجار بالا را جلوی پای زن
بارداربه زمین بکوبند و در توهّم این سادیسم فجیع، کرکرخنده راه بیندازند و ترس و
شوک وحشتناک نفرموج انفجار گرفته را جزو افتخارات زندگی شان، قلمداد کنند و درهر
فرصتی آن را در بوق و کرنا کنند و به گوش عالمیان برسانند.
از قاشق زنی وفال گوش ایستادن و آجیل مشگل گشا و
حتّی پریدن از روی آتش به صورت کاملا" سنّتی، خبری نیست. میدان جنگ بوجود
آمده با نفیرقدرتمند انفجار نارنجک های دست سازبه اضافه ی دود وحشتناک تقلّای
آزارنده ی جوان ایرانی، برای جمع شدن سنّتی و اصیل خانواده ها و همسایه های مهربان
و صمیمی، مانع بزرگی بوجود می آورد. کسی بعد از ظهر روز سه شنبه آخر سال، جرات از
خانه بیرون آمدن را ندارد. مگراین که ناچار باشی و پیه ی انفجار ناگهانی با صدای
کرکننده را دقیقا" جلوی پایت را به بدن مالیده باشی یا این که از جنس و نوع
همان هایی باشی که شهر و کوچه و خیابان را با میدان جنگ، عوضی گرفته اند و همسایه
و همشهری را با سربازهای دشمن.
ماشاءالله مخ ها هم تعطیل شده است. کسی برای آش
و لاش شدن و سفره شدن شکم و بیرون ریختن امعاء و احشاء و سیاه و کبود شدن و تحت
تاثیر موج انفجارقرارگرفتن و قطع اعضاء بدن و آبکش شدن با تکّه های مرگبار سنگ و
پیچ، تره خرد نمی کند. آن هایی که این کاره اند و سازنده و فروشنده، به موج
تبلیغات تلویزیون و رادیو، بی خیالی طی می کنند و راه خودشان را می روند و ککشان
از ناراحتی اعصاب مردم، نمی گزد وآن هایی که عموما" جوان هستند و سر پرشور
دارند و به قول خودشان، انرژی هایشان، زیادی کرده و توی خانه نمی توانند سر کنند،
جزو گروه دوّم هستند که از چهارشنبه سوری، جز نامی و نشانه ای، دریاد ندارند و این
سنّت قدیمی و زیبا را با نقش و نگارهای وحشتناک چند متری روی دیوارهای مردم، حاصل
موج انفجار نارنجک ها، اشتباه گرفته اند.
تلویزیون خوب منعکس کرده. خوب جایی انگشت
گذاشته. دردی که روی اعصاب و روان مردم با عنوان مسخره ی چهارشنبه سوری می رود، را
خوب نشان داده است. چشم های از حدقه درآمده و دست و بازوهای کنده شده و تن و بدن
های آش و لاش و کبود و سیاه را چپ و راست نشان می دهد و برای خانه نشین شدن جوان و نوجوان به اصطلاح
پرشور ایرانی، بهترین و به روز ترین فیلم های سینمایی و انیمیشن را نمایش می دهد
امّا این که از آمار افرادی که به چهارشنبه سوزی می روند و با یک نصف روز شادی
کاذب و اعصاب خرد کن، یک عمر پشیمانی برای خود و خانواده شان، به وجود می آورند،
قدر سر سوزن، کم نشده است.
تا چند ساعت دیگر، یک چهارشنبه سوری دیگر، تمام
خواهد شد. بیایید یک بار دیگر امتحان کنیم و برای دورماندن عزیزانمان از میدان های
جنگ چهارشنبه سوری، رسم و رسوم قشنگ و قدیمی این مرز و بوم را به آن ها یاد بدهیم.
سن بالا بود و فرتوت. ازمدّت ها پیش کناره گرفته
بود و دیگر حتّی نزدیکانش را هم راه نمی داد. نود سالگی کم سنّی نیست. خیلی ها نصف
این راه را نرفته، خاموش می شوند و به خیلل ارواح دور و نزدیك می پیوندند. خیلی ها برای رسیدن به شصت هفتاد سالگی، همه ی
فوت و فن را به کار می گیرند و معمولا" موفّق نمی شوند امّا برای بانوی
نویسنده ی این مرز و بوم، برای سیمین این سرزمین و برای زن جلال، آن خورشید
پرفروغ، نود سالگی، خیلی کم بود.
اگر سووشون را خوانده باشید، قطعا" با
قهرمان زن این داستان، زری، آشنا شده اید. قهرمانی که زن بودن، دست و پایش را نمی
گیرد و چون شیرزنی به دل خطر می زند و می فهماند که زن، این شاهکار نمونه ی طبیعت،
چه ها می تواند انجام بدهد.
سیمین دانشور، خالق سووشون، رمانی که به هفده
زبان زنده ی دنیا، ترجمه شده و جزو یکی از پرخواننده ترین رمان های ایرانی حساب می
شود، روز پنج شنبه، هجدهم اسفند ماه نود، دنیا راترک کرد تا به جلالش، بپیوندد.
زنی که هیچگاه در سایه ی پر ابهت شوهر نامدارش، نزیست و آزاد و مستقل، راه نوینی
را درادبیات گشود. بانوی هنرمندی که باعشق بی مثالش به جلال، جلال آل احمد، ستاره
ی بی همتای ادبیات نوی ایرانی، نشان داد، ماها، هنوز اندر خم یک کوچه ایم و برای
شناختن کوچه های پیچ در پیچ عشق و محبّت، سال ها باید دانش آموزی بکنیم.
روز یکشنبه، بیست و یکم اسفند ماه پیکر بانوی
نویسنده از جلوی تالاروحدت، تشییع خواهد شد. بیایید اگر زنده بودن بانوی
رمان نویس را درک نکردیم، به مانند خیلی از ایرانی ها، مرده اش را پاس بداریم.
بیایید سیمین را از تنهایی چهل و دو ساله بعد از رفتن جلال، دربیاوریم.
لوطی را کشدارآمد. عین این که ته لفظش، چیزی
پنهان شده باشد:
" لوطی ی ی ی ی ی. "
" جان لوطی. امر. سفارش. "
" عرض داشتم خدمتتون. "
بعد، منّ و من بود و سرخ و سفید شدن پیش یکّه
لوطی شهر. عاقل مرد بلند قامت تنومند که زهره ی دل اراذل و اشرارشهررا آب می کرد و
دربه دردنبال افرادی می گذاشت که حرفه و شغلی الّا ضعیف چزانی نداشتند.
آب دهانش را قورت داد و در حالی که دست هایش را
جلوی شکمش به هم وصل کرده بود، از" هاشم بلد" ی نام برد که قرار بود
دودمانش را به باد دهد و این که همسایه شان است و از قضای روزگارو بخت بد، جزو
اشرار شهر، حساب می شود و رفت و آمدش عین آدمیزاد نیست و نهایتا" این که سرآب و برق مشترک خانه ی
زواردررفته ی اجاره ای، آبشان توی یک جوب نمی رود و طرف که قالتاق است و شرارت توی
وجودش، موج می زند، رفته توی کارنفرمحجوب و خجالتی ما و خونین و مالینش کرده و
نفری یک بادمجان خوشگل و ترو تمیز، زیر جفت چشم هایش کاشته و با یک تیپا، راهی
بیرونش کرده و اوکه توی هفت آسمان، یک ستاره هم ندارد، بعد ازحواله کردن مرد زورگو
به خداوند ارحم الرّاحمین و فرستادن انواع و اقسام نفرین ها در حقّ مرد لات، بنا
می گذارد به رفتن پیش نفر بامرام شهرو گفتن آن چه بر سرش رفته بود از ظلمی که پایش
می افتاد، دل سنگ را هم آب می کرد.
لطفا" باقی داستان را در ادامه ی مطلب، ملاحظه فرمایید:
ادامه مطلب
ساندرا بولاک، وارد سن شد. لباس چندان نامناسبی
نداشت. عین حرفه ای ها، چند جمله ای گفت و ملّت حاضر توی سالن جشنواره را از خنده
روده بر کرد و آن گاه هر پنج فیلم رسیده به فینال داغ اسکار بهترین فیلم خارجی را
با اسم فیلم و کارگردان، اعلام کرد وسپس با مکثی بجا، برنده را اعلام کرد و این جا
بود که اصغر فرهادی از صندلی اش، بلند شد و پیمان معادی، بازیگر فیلم برنده اش را
در آغوش گرفت و با آرامش، روی سن رفت و بدون این که ریسک کند و با ساندراجون، دست
بدهد، جایزه اش را گرفت و مثل همیشه با مهربانی، جایزه اش، جایزه ای که در تمام
سال های بوجود آمدن سینمای ایرانی، به هر دلیل از آن دوربوده ایم، گرفت و خوشحالی
را در قلب های همه ی ایرانیان در گوشه گوشه ی جهان، انداخت.
واین شاید پایانی باشد بر بروسه ی طولانی و
نفسگیر رقابت فیلم " جدایی نادر از سیمین " با سایرفیلم هایی که سازنده
هایشان، هرکدام غولی بودند در عالم فیلم سازی و از نام های بزرگشان به این راحتی
ها نمی توان گذشت. دریافت نزدیک چهل جایزه ی بین المللی معتبربرای فیلمی که جز
واقعیت نمی گوید و با بیانی موثّرساده ترین و در عین حال، ملموس ترین روابط
اجتماعی، آن چه بین مردم می گذرد و در آن جای هیچ شکّ و شبهه ای نیست، را به تماشا
می گذارد، دل های همه ی ایرانیان هنردوست را مملوّ از شادی کرد. روز دریافت جایزه،
شور و حال وصف ناشدنی مردم را با چشم هایم دیدم تا باور داشته باشم، سینما، می
تواند ابزاری مهم برای شناساندن ایران باشد و عاملی برای ورود مردم هرچند عامّی و
عادّی به مقوله ی هنرو فرهنگ.
از فرهادی به خاطر اعتلای نام ایران و ایرانی،
ممنونم و برای او و خانواده ی هنرمندش، آرزوی سلامتی می کنم.
خیلی چیزها به هم ریخته و قروقاطی شده. حوصله ها
سرآمده. مردم نه با زبان که با چشم های ورقلمبیده ی سرخ و مشت هایی که سمت هم
نشانه رفته اند، حرف می زنند. حرمت و احترام، تعطیل. مرام و جوانمردی، تعطیل. کسی
برای کسی، دل نمی سوزاند. ورودی دید و بازدیدها و احوالپرسی ها، کلّهم تخته.
برادرها و خواهرها، سال به سال از همدیگر یاد نمی کنند. فرزندان از ننه بابایشان،
یاد نمی کنند. بی خبری مطلق، حاکم است.
به همه انگار یک موتور جت بسته اند و دِ برو.
گازشو سفت و سخت بگیر و برو. حالا این وسط چند نفری را هم زیر گرفتی و شل و پل
کردی، به ت...م شاه عبّاس. کسی ککش نمی گزد. کسی برای ناراحتی یکی هم جنس خودش،
تره خرد نمی کند. همه سر در گریبان اند امّا نه برای تفکّرات فلسفی و علمی. کلّهم
گیج و منگ اند. هوایی اند. توی آسمان ها می چرخند. تکلیفشان، معلوم نیست. آمده اند
تا آمده باشند. یک اجبار خرکی و مشقّت بار.
عصبانیت
در مراودات اجتماعی مردم، حرف اوّل را می زند. بدون پرخاش و دادکشیدن سرهمدیگر،
انگارروزشان نمی گذرد. صلح و دوستی و همسایه پرستی وفامیل نوازی، به تاریخ پیوسته.
توی دالان های پیچ درپیچ و تاریک تاریخ باید دنبالشان بگردی. دید و بازدید فامیل و
همسایه ها به ایّام عید نوروز، موکول شده. توی مجتمع های چند ده طبقه که دیگر
واویلاست. همسایه ی بغل دستی، بمیرد، کسی خبردار نمی شود. مگربوی نعشش بلند شود و
اه و پیف همسایه ها، باعث شود جنازه هه، روی زمین نماند. فاصله ی آدم ها از همدیگر، خیلی زیاد شده. فاصله ها دور و
فاجعه بار شده. کسی به فکر کسی نیست. کسی برای کسی، دل نمی سوزاند. برخوردها،
فرمالیته و بی رنگ شده. همه چیز در قالب اجبار درآمده. مجبوری به زنده بودن و
زندگی کردن. زندگی ای که بی مراودات اجتماعی و برخوردهای منطقی مردم، مفت نمی
ارزد. حکم زندگی سگی.
ننه باباها، از فرزندانشان، دورافتاده اند. والدین
از سوی فرزندان نمک نشناس، به فراموشی سپرده می شوند. توی دادگاه های بی عدالتی
ظلم و بیداد، حاضر می شوند وحکم سربار و اضافی را می گیرند. محکوم می شوند. با این
محکومیت ظالمانه، مجبور به تبعید می شوند. از بیغوله هایی سر در می آورند که اسمش،
مو بر تن آدمی راست می کند. خانه های سالمندان. تبعیدگاه ننه باباهای پیر و درب و
داغان. آن عتیقه های قدیمی به دردنخور! تاریخ گذشته های بی گناه!
توی کوچه و خیابان و اتوبان دیگر واویلاست. این
جا مشت و لگد و فحش های چارواداری آب نکشیده، حرف اوّل را می زند. احترام به قانون
را توی موزه ها باید جست وجو کنی و اگر یافتی، به شکرانه ی این موفّقیت عظیم،
خیرات بدهی و دل خیلی ها را شاد کنی. درِ محبّت و مهربانی، این جا هم تخته شده.
روی خطوط عابر پیاده رفتن و حقّ مسلّم آن همه عابرنگران و آشفته را زیر لاستیک
خودرو بردن، ندیدگرفتن چراغ های راهنمایی
وبی خیال رنگ زرد شدن و لزوم احتیاط و قرمز را سبز دیدن و عدم توجّه به جمله ی
معروف " بین خطوط برانید " و با حوصله رانندگی نکردن و بی خیالی محض
نسبت به رعایت سرعت مجازو اگر پا داد سبقت از سمت راست وانحراف به چپ وتجاوز به
حریم دیگران و عبورازخیابان های یک طرفه که یک جورایی، عنوان زرنگی به خود می گیرد
وپوشاندن پلاک های خودروها در محدوده ی طرح ترافیک، مثل فرش و گلیم را توی صندوق
خودرو گذاشتن و گوشه ی آن ها را روی پلاک ماشین انداختن و مخدوش کردن نمره ی پلاک
با گل مالی یا تغییرات موقّت روی شماره ها نظیردو را سه کردن و یک را دو کردن و
کاغذ روی پلاک چسباندن واین اواخراجاره ی موتورسوارها به دوهزار تومان ناقابل و
حرکت این موتورسوارهای قانون شکن درست پشت سر خودرویی که می خواهد وارد محدوده ی
طرح ترافیک شود و صد البتّه جریمه ای نپردازد و قسر دربرود. وجود این موتورسوارها
درست پشت سر ماشین متخلّف باعث دیده نشدن و عدم ثبت پلاک از سوی دوربین های مراقب،
می شود. شگردها یی که بعضی از آن ها به عقل جن هم نمی رسد و معمولا" نشات
گرفته از مغزهایی مبتکر، خلّاق و بسیار حرفه ای می باشد. جماعت گشاد و کالیبرگنده که
راه های دور زدن عزیزان کادر و وظیفه ی راهنمایی و رانندگی، را زرنگی می دانند و
به انجام آین شگردها و خلاف ها، افتخارمی کنند و توی محافل خصوصی و عمومی از آن ها
با عناوین گل درشت، یاد می کنند و با یادآوری آن ها، باد در غبغب می اندازند. بدبختی،
انتظارنشان افتخارو مدال های رنگین هم دارند.
ساده
ترین عنوانش این است که خطا می کنی و جریمه نمی شوی. آخر زرنگی! حالا این وسط، این
کلاه گشاد، سر چه کسی می رود، خدا عالم است.
توی خیابان و اتوبان، وقتی با طرف سپر به سپر می
شوی یا صدای بوق ماشینت، مقبول بغل دستیِ عصبی ات، واقع نمی شود یا گناه کبیره می
کنی و جلوی ماشین طرف می پیچی یا اصلا" بد نگاه می کنی! کمتر از یابو نمی
شنوی. درشگفت می مانی، این همه با جانورهای وحشی و اهلی، قرابت داشته ای و بی خبر
هم بوده ای.
" اوهوی گوساله! مرتیکه ی الاغ! گاوآهن!
عنتر! گوسفند! "
این جاست که صحبت های توام با خشم و عصابنیت
طرف، روی اعصاب و روانت، سنگینی می کند و تصمیم می گیری به مقابله به مثل.
" گوساله جدّ و آبادته! الاغ هفت پشتته!
عنتر ننه ته! "
حالا جدّ و آباد عاقل و بالغ طرف روبرو، چگونه
می تواند زاده ی کم سنّ و سال گاو باشد، همه انگشت به دهان می مانند و غرق حیرت و
شگفتی. از آرامش و دیالوگ های دوستانه و تایید های توام با مهربانی و نهایتا"
دست دور گردن هم انداختن و ماچ و بوس جانانه، خبری نیست. این جاست که بحث کش می
آید و به ظرایف و لطایف می رسد. یک سلسله فحش های آب نکشیده بین طرفین، ردّ و بدل
می شود و اطرافیان، مشاهده کنندگان معمولا" یبس و بی معنی چنین دعواهایی، آن
هایی که توی گیر و واگیر ترافیک اعصاب خردکن پایتخت، بی میل نیستند تماشای لذّت
بخش و رایگان یک فیلم واقعی را از دست بدهند، گوش های عزیزان کم سنّ و سالشان را
می گیرند تا برای عدم ورود اراجیف پراکنده شده درمحیط، کاری کرده باشند. حالا
رسیده ایم به جاهای حسّاس این رویارویی بزرگ. در حالی که فکّ و زبان طرفین دعوا،
همچنان می جنبد، دست به اسلحه می شوند و از نزدیک ترین و دم دست ترین ابزار ممکن
برای مالاندن و کبود کردن و در حالت های شدید، خونین کردن طرف مقابل، استفاده می
کنند. قفل فرمان وسیله ای قدیمی و کاملا" دِمده برای شکستن کاسه ی سر طرف
است. یا در موارد خطرناک، مراجعه به داشبورد و استفاده ازوسایل جدید جنگ و دعوا،
راه کار تعیین کننده ای برای خاتمه ی دعوا، می شود. شوکرها وسایلی که ممنوعیت
استفاده از آن وجود دارد ومعمولا" همه بی خیال ممنوعیت کذائی می شوند و در
حالت های ناجور، باعث برق گرفتگی می شوند، جزو مدهش ترین ابزارآلات رو کم کنی،
حساب می شوند یا باطوم های فنری که جزو ساده ترین و مرسوم ترین شگردهای مقابله با
خطرهای احتمالی، محسوب می شوند و استفاده از آن ها، به خاتمه ی دعوا و ترافیک
مضاعف آن نقطه از اتوبان، سرعت می بخشند.
خلاصه فضای پیرامونمان، آشفته بازاری ست که سر و
تهش، معلوم نیست. به هم ریخته ست. قرو قاطیه. حکم ماندن درآن را داریم. ماندن به
هر قیمتی. دو زار... پنج زار...
یک بار دیگر ماشین های عبوری را براندازکرد و برای یک چراغ قرمز دیگر و یک ایست مجدّد برای آن همه ماشین مدل بالا و پایین، آن هم در آن شب سرد و برفی زمستانی، به انتظار نشست.
سردش بود. خیلی سردش بود. آن چه که دوراز چشم همیشه مراقب زن بابایش، پوشیده بود، برای پوشاندن قامت کوچک و استخوانی اش، کافی نبود. یک پیراهن بلند نخی و روی آن بافتی چرک با طرحی که گذرزمان، آثارش را کلّهم محو کرده بود به اضافه ی یک شلوار لی که لنگ های نچندان بلندش را می پوشاند و صد البتّه از گذر زمان، بی بهره نمانده بود واین از پاچه های ریش ریش شده و سر زانوهای کج و کوله اش، معلوم بود.
برای این که کارش به گدایی نزند و احتمالا" با نچ و نوچ و غرولندهای راننده های همیشه عصبیِ منتظردرراه بندان کلافه کننده ی آن قسمت از اتوبان که به نوعی سرقفلی باارزشش حساب می شد، روبرو نشود، می زد توی کارفروش و خرده ریزهایی مثل فال و آدامس و بیسکویت را می آورد و آخر شب وقتی همه ی عایدی اش را دودستی تحویل زن بابای شمرش می داد، اجازه پیدا می کرد گوشه ی سرد و تاریکی را برای کپیدن انتخاب کند و با یاد وروزگارخوش گذشته دراز بکشد و اگر تاریکی و ترس از آن همچنین سرمای استخوان سوزاجازه داد، به خواب پناه ببرد و برای یک روز دیگر زنده بودن و زندگی کردن، امیدهایی داشته باشد.
تا خواست بین ماشین های متوقّف شده، راهی پیدا کند و مثل همیشه به قیافه های عین سنگ راننده های عصبی، چشم بدوزد و از بین آن همه، آن هایی را که معمولا" دلشان می سوزد و نه به هوای خرید قاقالی های توی کیف درب و داغانش که به هوای کمک به هم نوعی، دست به جیب می برند، شناسایی کند و سمتشان برود، نرّه غول بی خاصیتی مقابلش سبز شد.
بزرگ بود و یغور. سنّ و سالش به بیست و چند سال می زد و دست های بزرگ پر پینه اش، می گفت تازه از سر زمین یا کارگری توی برج های چند طبقه آمده و احتمالا" خستگی یا تعطیلی کار، اندوخته های ته جیب هایش را به صفر رسانده و محض ناچاری یا حتّی چیزی که از آن به گیرآوردن کاری بی دردسر، عنوان می کنند، به آن قسمت از اتوبان روی آورده و چون حریفش، نفر دارنده ی سرقفلی گدایی یا عنوان محترمانه اش، فروشنده ی آن قسمت را، خرد و ریز دیده، بنا را گذاشته بر زورگویی وبه چنگ آوردن آن موقعیت خوب و عالی. هرچند ته دلش با این حرکت، حرکتی که قطعا" چشم های کوچک پسرک را اشک آلود می کرد، مخالف بود و اجبارو ناچاری را عامل قضیه می دانست.
پسرک جا خورد. ابتدا خواست کوتاه بیاید و جا را خالی کند و عطای قضیه را به لقایش ببخشد. تمام و کمال بسپارد به یارو گندهه و از خیرش بگذرد امّا محض این که خیلی راحت و بی دردسر، موقعیت کاری چندین و چندین ساله اش را رها نکرده باشد، رفت سینه به سینه ی نفرمتعرّض ایستاد و در حالی که سر کم موی کوچکش تا سینه ی طرف نمی رسید، اعتراض بیهوده ای را شروع کرد.
ابتدا، یکی بدو بود و بعد به دادکشیدن از سوی دو طرف رسید و نهایتا" به دست به یقه شدن و کتک کاری کشید که صد البتّه به مغلوب شدن پسرک سرمایی منجر شد و چک و لگدی که سیر خورد و نفسی که توی دلش، حبس شد و دماغی که خونین شد و زیر چشمی که کبود شد و هر دو چشم کوچک رنگی اش که از شدّت درد و بخصوص از زورگویی آشکاریارو گندهه، تر شدند و بالاخره هیکل کوچکش که زار و خمیده، میدان جنگ را ترک می کرد و گوشه ای را برای آرامش و آنگاه ترک موقعیت و گیر آوردن جایی مثل آن چه به زور از او گرفته شده بود، می جست.
هیچ کدام از راننده ها، گریه ی درد و بدبختی پسرک را ندیدند.
از حتّی قبل ازورود آقا معلّم، احمد برنامه های
خودش را آغاز کرده بود. برنامه هایی که در
قالب اذیت و آزار سایر هم کلاسی هایش می گنجید و معمولا" مورد پسند کسی واقع
نمی شد و اکثر اوقات به دعواهای خونین و چشم و چار کبود و سر و پوست زخم و زیلی طرف
های دعوا، می رسید.
قدّ و بالای خوبی داشت وهمین خصوصیت، شیرش می
کرد تا به جان ضعیف ترها بیفتد و لات بازی در بیاورد و از خود خدا هم پای شرارت
هایش، نترسد. چشم های رنگی موذی اش با موهای صاف بورش، هم خوانی داشت و توی ذوق
نمی زد. امّا دماغ و دهان مالی نداشت طوری که درجلسات گروهی سایر هم کلاسی هایش،
مورد بحث و کنکاش قرار می گرفتند و دورادوراسباب خجالت احمد را فراهم می کردند. دماغ
و دهانی به چه بزرگی و چه قناسی. بی ریخت بودنشان، پروژه را کامل تر می کرد. پروژه
ی زشتی احمد. دانش آموز چند سال ردّی مدرسه مان.
وقتی آقا معلّم برگشت به تخته سیاه و گچ دستش
گرفت، احمد با لوله ی خودکاری که داخلش را خالی کرده بود به جان دور و بری هایش،
افتاد. دانه های ریزی بود که همیشه ته جیب های گشادش، پیدا می شد و معمولا"
با فوت دقیق و محکمی داخل همان لوله خودکار، به سر و گردن دانش آموزان، برخورد می
کردند. برخورد هایی که سوای درد و سوزش، یک غافلگیری بی موقع، نصیب طرف هدف می
کرد. غافلگیری که خنده های خرکی احمد را در پی داشت و خرکیف شدنش را بعد از این
مردم آزاری مسلّم.
آقا معلّم از جنب و جوش بی موقع شاگردانش، فهمید
خبری شده، همچنین با حسّ ششم قوی اش، فهمید به نفر اوّل شرورهای کلاس، ربط پیدا می
کند. برای همین تصمیم گرفت کاری بکند و برای عبرت سایرین هم شده، درس خوبی به احمد
بدهد.
سرعت برگشتن آقا معلّم و گام هایی که سمت احمد و
هم نیمکتی آرام و محجوبش، برداشت، دور از انتظار بود. ردیف فحش هایی که در حالتی
عجیب از دهان معلّم همیشه خوش اخلاق، بیرون می آمد و در حالتی عجیب، حواله ی هم
نیمکتی احمد می شد، چشم ها را خیره کرد و باعث شد، دهان ها از تعجّب باز بماند.
حیرت دانش آموزها برای این بود که آقا معلّم، نفر را اشتباهی گرفته بود و می رفت
تا با کبود کردن طرف، اشتباهش را دو چندان کند.
وقتی هیکل متوسّط و استخوانی آقا معلّم جلوی
نیمکت احمد رسید، سکوت وحشتناکی بر کلاس حاکم شده بود. اخم های آقا معلّم توی هم
بود و ردیف چین هایی که روی پیشانی بلندش، نشسته بود، از لحظه های بد و ناگوارهم
نیمکتی احمد، صحبت می کرد. بخصوص تیر تیز شرار چشم های ریز ولی مدهش آقا معلّم، به
نفراز همه جا بی خبر دوخته شده، می رفت باعث شود، چشمه ی اشک هایش، بجوشد و
جویبارگریه هایش را سرازیر کند. نفس توی سینه ی همه حبس شده بود و حالاهمه نیم خیز
شده بودند تا پایان عقوبت نفرخاطی را ببینند. هرچند همه می دانستند آقا معلّم،
اشتباهی گرفته و نفر اصلی خطاکار فردا به ریش همه شان، خواهد خندید.
وقطی دست استخوانی آقا معلّم بالا رفت، خیلی ها
چشم هایشان را بستند. آه برآمده از سینه های دانش آموزان، توی کلاس پر شد. احمد با
نیشخندی روی لب هایش، پایان کار را می جست و از این که قسر در رفته، احساس خوشحالی
می کرد.
صدای برخورد کف دست استخوانی آقا معلّم روی صورت
احمد، برق از چشم همه پراند. سرعت عمل آقا معلّم، همچنین به اشتباه انداختن آن همه
دانش آموز، همه را غافلگیرکرد. احمد از همه بدتر. بلافاصله نقش انگشتان کشیده ی
آقا معلّم روی صورتش نقش بست و ناخوداگاه دستش سمت صورتش رفت و اشک درد و خجالت از
گوشه ی چشم هایش، سرازیر شد.
احمد بعد از آن قضیه، شاگرد خیلی خوبی شد. دیگر
هیچ کس را آزار نداد.